تبليغاتX
derams

derams

درامز

مرا بی آبرو کردی!

نگاهت را نمی خوانم بگو تنها چه می گوئی

ز رويای غريب من در اين  دنيا  چه  ميجوئی

نگاهی کردی و رفتی ندانستی چه ها کردی

ندانستی که دل بردی مرا ازمن جدا کردی

در اين ديباچه عمرم به تو صد راز را گويم

به تو صد ناله شبگير از اين سرباز را گويم

نگاه تو خرابم کرد نگو هرگز نمی دانی

ويا از اشک سيل اسای اين عاشق نمی خوانی

فدای ان نگاه تو که از دنيا رهايم کرد

از اين مرداب وحشت زا به يک پرتو جدايم کرد

نگاه اخرينت را ميان قاب رويائی

درون صحن قلب خود کشيدم من به تنهائی

که تنها با خيال خود نگاهت را ببينم من

ويا از باغ روياها صدايت را بچينم من

دروغين بودم از ديروز؟! که از ميلت رها گشتم

که از فردای عمر تو ،به صد حيلت جدا گشتم 

برو خوش باشی ای تنها که من را زيرو رو کردی

مرا در شهر رويايم چه خوش بی ابرو کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط nima   | 

tomba

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط nima   | 

نیما مانی!

نیما


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط nima   | 

 
 
دمبدم نور اميدي زنگاهت گيرم

مستي زندگي ازچشم سياهت گيرم

هرنگاهت به تنم آتش تب ميريزد

بوسه اي ده که بدين شعله گواهت گيرم

گل لب را به نسيم سخني رنجه مدار

که هزاران خبر از طرز نگاهت گيرم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط nima   | 

درامز(جاز)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط nima   | 

من رفتم!

تو را با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم


وفايت نيک سنجيدم شبت خوش باد من رفتم


هر آن عهدي که بستي با دل و جانم وفا کردي


جفايت را بسي ديدم شبت خوش باد من رفتم


جنونم را مگو آهسته در گوش رقيب من


سخن نشنيده فهميدم شبت خوش باد من رفتم


حديث عشق ما را کس درين گيتي نمي داند


سخن از هر که پرسيدم شبت خوش باد من رفتم


چه رسوايي کشيدم سالها بيهوده از عشقت


به عشقت مهر ورزيدم شبت خوش باد من رفتم


حديث سوز عشقم را دمادم گفتم و گفتا


ترا با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط nima   | 

درامز(جاز)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط nima   | 

نظر یادتون نره!

 

نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط nima   | 

وفادار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط nima   | 

بودنم را هيچ کس باور نداشت

بودنم را هيچ کس باور نداشت

هيچ کس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

او که خوابيده است در اين گور سرد

بودنش را هيچ کس باور نکرد
 
shhhs1379@yahoo.com
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط nima   | 

درامز(جاز)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط nima   | 

کاش می شد

 

کاش مي شد عشق را تصوير کرد

کاش مي شد عمر را تکثير کرد

روي اين گهواره نامهربان

کاش مي شد زندگي ترسيم کرد

من آن گلبرگ مغرورم که مي ميرم زبي آبي

ولي باخفت وخواري پي شبنم نميگردم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط nima   | 

درامز(جاز)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط nima   | 

غربت

 
دل ميدم به دست غربت

جايي که باشه محبت

بيخيال هرچي تنهاست

ميدونم خدايي اينجاست

منِ تنها تو شب تو

ميزنم آروم رو گيتار

ميخوام از خدا بخونم

قدر تنهايي بدونم

ديگه ناي موندنم نيست

نفساي خوندنم نيست

دوست دارم امشب بميرم

تا که باز آروم بگيرم

همه باز ترانه سازن

نمي خوان با من بسازن

منِ آشفته با حسرت

دوست دارم برم تو غربت

کجا برم ، کجا برم

جايي که آدم نباشه

تنهايي خدا باهاشه

اين تمومه آرزومه

که خدا پيشم بمونه

ديگه ناي موندنم نيست

نفساي خوندنم نيست

همه باز ترانه سازن

نمي خوان با من بسازن
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط nima   | 

درامز(جاز)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط nima   | 

خــطوط آبی دستهایت همان جــاده ایست

 که گو نه های سردم را با جان تــب زده تو پیوند میزند

  وقتی با سر انگشتان مهربانت چشــمان بارا نی ام را لمس میکنی

 از مــژگان خیسم چكان چکان خواهش نیاز بر لبان تشنه ام می چکد

و شکوفه های احساسم با هر نگاه غزل ریزت یک به یک میشکفند

از شرار چشمان تو در قلبم خون تازه ای میجوشد و پیکر خمیده من ازخزان به بهار میرسد

همچون شقایقهای بهاری که بر قامـــت پر از زخم گل خار رخ میکشند

 با تو از امـــتداد شب سر نوشت رها میشوم

 وبه روشنایی که از پشت چشمهای تو طلــوع کرده مــیرسم

چشـــمانم را بر هم میـــگذارم تا باز در رویـــای تو غـــرق شــوم

کاش ان جـــاده دوباره به گـــونه های ســرد من پیـــوند میــخورد

خطوط آبی دستانت....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط nima   |